انسانها دارای درجات مختلفی از منیت یا ایگو یا نفس اماره هستند. خواسته های آنها بی شمار بوده و تمامی ندارد. در مقابل این منیت، ما دارای خود برتر هستیم که به جای اینکه چیزی را از جهان به زور بخواهد نسبت به کائنات پذیرا و باز است.
برای مثال فرض می کنیم قرار است یک ماشین دلخواه را توسط قانون جذب از جهان به سمت خود جذب کنیم. وقتی منیت در ما غالب شود لیستی بلند از ویژگی های فلان ماشین روی کاغذ می نویسیم و اصرار داریم که حتما فلان مدل باشد و فلان رنگ را داشته باشد. چنین خواسته ای از بخش منیت ما بر می خیزد. سپس با استفاده از همان لیست هر روز شروع به تصویرسازی ذهنی می کنیم و جهان را به نوعی اجبار می کنیم تا همان ماشین را به ما بدهد.
چیزی که توسط قانون جذب به ما می رسد دلیل نمی شود که حتما چیز خوبی باشد. افراد زیادی هستند که از رسیدن زوری به خواسته های خود پشیمان هستند و آرزو می کردند ای کاش هیچ وقت در برآورده شدن آرزوی خود اصرار نمی کردند.
در عوض اگر ما توسط خود برتر از قانون جذب استفاده کنیم بیشتر از اینکه تقاضا کننده باشیم حالت تسلیم و دریافت کننده بودن را داریم. مثلا اگر به دنبال ماشین هستیم نوع خاصی برای آن مشخص نمی کنیم و انتخاب نوع آن و زمان رسیدن به آن را بر عهده خداوند می گذاریم و فقط یک بار خواسته خود را بیان می کنیم. دیگر این به میزان نیاز و لیاقت و مناسب بودن موقعیت ما بستگی دارد که ماشینی داشته باشیم یا خیر.
البته منظور ما حالت منفعلانه و دست روی دست گذاشتن نیست. بلکه خوب است انسان نیازهای خود را بداند و از خداوند درخواست کند که آن نیازها را رفع کند ولی نباید در رسیدن به آنها اصرار کند و یا تعجیل بیهوده داشته باشد. همچنین برای آن چیز کیفیت خاصی تعیین نمی کند و انتخاب را بر عهده کائنات می گذارد تا بهترین چیزی که به وضعیت او می خورد را جذب کند.
انسانی که با خودبرتر تصمیم می گیرد قانع و صبور است ولی اگر گرفتار درخواست های منیت خود شویم یا به نتیجه ای نمی رسیم چون ارتعاشات ما برای جذب فلان چیز مناسب نیست و یا اگر خیلی اصرار کنیم در آخر به چیزی می رسیم که یا زمان دریافت آن مناسب نبوده و یا کلا باعث دردسر ما می شود.
برای مثال آقای مایکل همیشه آرزو داشت یک ماشین فراری داشته باشد. او عکس ماشین را از داخل یک مجله بیرون آورده بود و هر روز به آن نگاه می کرد و با کمک تصویرسازی ذهنی تصور می کرد که آن ماشین از آن اوست. پس از مدتی با معامله های خوبی که کرده بود توانست عین همان ماشین را خریداری کند. با اینکه چند روز اول خوشحال بود ولی بدبختی های او تازه شروع شده بودند. او اولا پارکینگ مناسبی نداشت و شب ها تا صبح نگران بود که مبادا ماشین او دزدیده شود. هنگام رانندگی فقط مراقب بود که کسی با خودروی او برخورد نکند و خراش نیاندازد. وقتی هم چنین اتفاقی می افتاد و مقصر فرار می کرد مجبور بود خودش تمام هزینه های تعمیر را بدهد که واقعا سرسام آور بود و بیمه هم تمام آن را پرداخت نمی کرد.
وقتی مایکل مشاهده کرد که آرامش او سلب شده و ای کاش هیچ وقت چنین ماشینی نداشت بلاخره فراری را فروخت و ماشین ارزان تری خرید. ماشینی که شاید اگر از اول تسلیم انتخاب کائنات بود به او داده نمی شد و مجبور نمی شد تا چند ماه آرامش روحی را از خود سلب کند و ضرر و زیان مالی زیادی هم متوجه خود کند.